پسری که دخترا دوستش دارن!

شرح وقایع

این پست ثابت میباشد

 

 سلام آقایون و خانم ها

 

 این پستو میذارم برای سوالا٬پیشنهاد٬انتقاد شما

 

 یعنی حرفتون با من...به همه سوالات در حد امکان پاسخ داده میشه

 

 امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرتون؟

 

 

 یه چی دیگه:دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارن منو با اسم عنوان وبم    بلینکن و به منم اسمشونو بدن تا لینکیده شن

 

 دومین چیز:جواب نظراتونو زیرشون مینویسم...

 

 دوستان برای یاد آوری این پست ثابت میباشد

 

 ـــــــــــــــــ A.Aـــــــــــــــــــــــــــــــــــ            

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

بعد از مدت ها

سلام دوستای خوبم

مرسی از دوستایی که تو این مدت نظر دادن و لطف داشتن

اسفند ارشد دارم واسه همین دیر میشه تا بیام

بازم کنکور و استرس و درس

پارسال که امتحان دادم 1100 شدم هیج جا قبول نمیشدم فرقشم با کنکور همینه

همین دیگه

اها یه چیزی

یکی از دوستان از شما دوستای خوبم یه سوال داشت خودتون جوابشو بدین دیگه

dokhtara chiye in web o nevisandasho dos daran?
soale bozorg
o
mohem

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

این تعطیلات:

 

دوشنبه مهدی بهمون گیر داد که باید همراش این تعطیلاتو بریم شمال میخواست بره بابلسر دوست دخترشو ببینه(دانشجو اونجاست)

خلاصه با کلی اصرار همون شب راه افتادیم٬رفتیم آمل خونه مهدی اینا که فرداش بریم به ملاقات خانوم.

مامانش مثل پروانه دور ما میچرخید٬خدا براش بذارتش

تا ما بیداشیمو ناهارو بخوریم ساعت ۴ شده بود٬مهدی گیر داد که کم کم آماده شیم بریم

فرزادم گیر داد که من بابلسر نمیام٬میگفت بابلسر دختراش خوب نیستن(ما داشتیم از خنده میمردیم)حالا مهدی سگ شده بود میگفت برنامه کنسل نمیشه٬فرزادم همچنان رو حرفش بود٬میگفت بریم ویلا

ما دیدیم اگه ۲ دقیقه دیگه به حرفاشون ادامه بدن یکیشون ناک اوت میشه.تصمیم گرفتیم بریم بابلسر بعدش بریم ویلا

قبل اینکه بریم بابلسر مهدی مارو تو آمل چرخوند.بذارین براتون چیزایی رو که دیدم بگم:

یه خیابون دارن که بش میگن هراز و بالا شهرشونه٬در این منطقه هر غروب یه ایل دختر و پسر میریزن بیرون و بی هدف(البته همچین بی هدفم نیستن و برای دیدین جنس مخالف سر به بیابون مبزنند)فقط این مسیر رو حاقل ۲ بار طی میکنن و همزمان هم حواسشون به آدمای جلوشونه هم به ماشینا توی خیابون٬هیچکدومم تو تیپ زدن کم نمیارن.

مهدی میگفت دختراشون تو کف تهرانیان وترجیح میدن سوار یه فرغون با پلاک تهران بشن تا یه زانتیا پلاک مازندران(زیاد مدل بالا نگفتم اغراق نشه)

خلاصه بعد گشت و گذار در آمل رفتیم بابلسر حدود ۴۰ دقیقه تو راه بودیم تا ما بریم٬ کلاس دختره هم تمام شده بود و ما باید میرفتیم دنبال دختره و تازه عمق فاجعه رو درک کردیم چون ما خودمون ۴ نفر بودیم و دختره قرار بود با دوستش بیاد...(این چه وضعشه!یعنی انقدر دوستاشون بیکارن؟)

پویا گفت ما پیاده میشیم  تو(مهدی)برو دنبالشون٬فرزاد داشت سکته میکرد که من پیاده نمیشم و دوست اون دختره داره برای آشنایی با یکی از ما میاد و من با مهدی میرم شما اگه خیلی دوست دارین پیاده برین.خلاصه رفت دنبالشون و  اومدن پیش ما و ساعت ۱۱ بود که راه افتادیم سمت ویلا که آقا پویا یه ایده به مغزش رسید و میگفت تا عملیش نکنم از اینجا خارج نمیشم  حالا ایدش چی بود:

میگفت یه مزدا ۲۰۰۰ بگیریم با ۲تا ماشین مدل بالا بذاریم ۲طرفش به عنوان بادیگارداش٬وقتی رسیدیم ویلا پیاده میشیم و درو برای اونی که تو مزدا نشسته باز میکنیم

ایدش خیلی باحال بود ولی برای اونشب دیر شده بود٬اگر چه اونجایی که ما قرار بود بریم همه ساعت ۱۲ تازه میومدن بیرون٬ولی تصمیم گرفتیم ۵ شنبه اجرا کنیم که شلوغ باشه٬در مورد ماشینا هم :مهدی اینا مزدا ۲۰۰۰ برای کارت سوختش داشتن و ماشینم پویا که ما باهاش اومده بودیم مزدا ۳ جدید بود٬اون ماشینم همین بود فقط رنگش فرق میکرد٬ما تر جیح میدادیم ماشینای وارداتی داشتیم ولی همونا هم خوب بود پدرمون در اومد تا اون مزدا ۳ رو پیدا کردیم

۴ شنبه که ویلا بودیم شبش فرزاد ۵ تا دخترو آورد خونه گفت اینا میخوان امشب اینجا بخوابن ما هنگ کردیم که این مغز فندقی باز دختر دید!که خداوشکر بعدش گفت شوخی کردم آوردمشون بخندیم دور هم کارمون تمام شد میرن خونشون

عوضی چه دخترایی هم همراه خودش آورده بود٬تا نزدیک صبح بیدار بودیم بعدش رفتیم ساحل میزدیم میرقصیدیم خیلی خوش گذشت

بالاخره روز موعود فرا رسید

پویا اول٬بعدش منو فرزاد تو مزدا ۲۰۰۰ ٬بعد ما هم مهدی با ماشین فامیلشون

رفتیم ۳تا تفنگ پلاستیکی خریدیم(خب بادیگارد بودیم مثلا")گذاشتیمشون تو شلوارمون!!!!

شب قبلشم به این دخترا یه چیزایی گفیم که بقیه رو جمع کنن تا فیلممون بیننده داشته باشه

از سر شهرک تا کنار ساحل پویا و مهدی جفت راهنما میزدن آروم آروم راه میرفتن ما هم وسطشون در پیش بودم

ما ۳ تا مشکی پوشیدیم٬فرزاد سفید(مثلا" رئیس بود)

رسیدیم نزدیک ساحل یه عالمه ایستاده بودن نزدیکتر که شدیم ملت شکمشونو داشتن میخندیدین

بعد اینکه ایستادیم مهدی و فرزاد پیاده شدنو درو برای منو فرزاد باز کردن فرزاد که پیاده شد بره جماعت دست تکون داد و ما هم تو صف پشتش راه افتادیم و تفنگامونو گرفتیم دستمون ملت جیغ میکشیدن و  دست میزدن بعد فرزاد دوید سمت ماشین همه یهو ساکت شدن بعد یه کیک در آورد شروع کرد:تولد تولد تولدش مبارک٬به قول مهدی شه بیخد(یعنی الکی)اصلا" تولد کسی نبود٬اینم بخشی از کار بود خلاصه اونشب کلی خوش گذشت به غیر از من که تو ترکم و مهدی که تعهد داشت دوستان همچین خوب دلی از عذا در آوردن

امروز صبح راه افتادیم

گفتم تا حسش هست بنویسم

پ.ن۱:آهنگ جدید عاشر خیلی اذیتم میکنه ولی بازم دلم میخواد گوش کنم

۲   :امروز دفتر خاطرات دوم ابتداییمو پیدا کردم٬خیلی ذوق کردم٬خوندنش خیلی لذت بخش بود

خاطراتتونو بنویسین چند سال بعد قشنگترین گنجینتون میشه

۳ :از آهنگ و اسم وبم بدم اومد!!!!

۴ :اگه کم و کسری تو متن هست ببخشید٬من الان با مغز خوابیده و چشای باز اینارو نوشتم

همیــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ن...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

همیشه پای یک زن در میان است!

بازم یه سال دیگه گذشت بدون اینکه بفهمیم چی شد!!!!

شنبه باید برم دانشگاه و ترم آخرو در سال جدید افتتاح کنم٬دیگه پیر شدم 

شاید این ترم خودمو انداختم  که سربازی نرم

ما که شانس نداریم حمله میکنن مارو میبرن جنگ!!!!!

شاید فوقمو عمران خوندم٬خیلی سخته ولی به جاش همه چی حالیته

به ما گفتن سال جدیده باید عوض شی برنامه های خوب بریزی!!!!!

مامانه چی میگفت!!!!!موقع سال تحویل دستارو برد بالا (خدایا بچه های منو تو این سال جدید یکم اهلو عاقل کن)

منو بچه وسطی هنگ!! اول یه نگاه به هم٬بعد به مامانه٬که این چی میگه٬مامانه هم که مارو دید  آرومانه٬به طریقی که پدر محترم نشنوه گفت:چیه؟مگه دروغ میگم٬این دخترای عفریته چه خیری براتون دارن؟

بچه وسطی:مادر من در آستانه ی این سال جدید دعا بهتر نبود؟!

مامان تنهاامیدش در این سال سی٬اینه که هم من درسم تموم میشه هم بچه وسطی که باید برای طرح بره به مناطق پرت هاهاهاهاهاها

من که تو ترکم٬این بدون دخترا چجوری میخواد سر رو بالشش بذاره نمیدونم

خوبه بره سربازی٬آدم میشه برمیگرده٬البته پسر هر چقدرم عوضی باشه بازم یه پسره اینو یادتون باشه

اینم میگه اگه عاشق بشه ازدواج میکنه٬حالا کو عشق تو این مملکت

این داستانی که میگم برای اواسط ۹۰ئه

ما الان ۴ تائیم دیگه ۲ تا نیستیم٬یعنی یه ۲ سالی میشه ۴ تائی شدیم

من و فرزاد که معماری میخونیم

پویا:یه سال ازمون بزرگتره و شهرسازی میخونه ولی تا  چندتا از درسای عمومیمون باهم بود همونجا آنا شدیم

و مهدی که بچه شمال می باشد و مهندسی شیمی میخونه و ما از طریق پویا باش آشنا شدیم

خلاصه بچه های خیلی خوبین٬با اینکه پویا وضع مالیش خیلی خیلی و خیلی خوبه خیلی خیلی و خیلی خاکیه

این آقا مهدی قصه ما تو یه مهمونی با یه دختر خانمی دوست میشه(حالا نه به این سرعت حوصله جزئیاتو ندارم)

خلاصه از این دخترایی بود که مهدیمونو جادو کرد

به جان کی بگم٬باور کنین جادو کرد چون مهدی آدمی نبود که به یکچنین آدمایی پا بده

دختره یه آدم٬نمیدونم چی بگم٬از اینایی که٬اه٬لال شدم

ببینین کلا"سرش به تنش نمی ارزید٬از ایناییی که دنبال یه آدمی اند که بهشون اعتماد کنه و از اعتمادشون سو استفاده کنه

ما تو شوک بودیم٬مهدی افسون شده بود٬کلا" تو اتاق بود با این حرف میزد٬با ما بیرون نمیومد با این دختره ی جلف میرفت اینور اونور٬یه مدتم تو فکر طرد کردنش بودیم

در این حد اوضاع وخیم شده بود !!!

در طول این مدتم٬ انقدری هم که با هامون بیرون میومد اون  دختره ی چسبم باهاش بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

س ل ا م

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

به دوستان گرام

سال نو  همتون مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشین

به قول شکسپیر(تنها تو میدانی بهترین در زندگانی ات چگونه معنا می شود٬من آن بهترین را برایت آرزو میکنم)

همین............

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

پس از غیبتی کبری وارد میشوم

 

سلام

خیلی به توان خیلی معذرت٬به خدا شرمندم.راستش برای غیبتم هیچ دلیلی ندارم٬مثلا" بگم  فلانی فوت کردو....فقط حوصله نداشتم بیام بنویسم٬گه گداری یه سری میزدم ولی بازم از اون حسه خبری نبود چند دوست جدید هم سر زده بودن٬دوستان شرمنده و تشکر...

قرار بود از جشن بچه بزرگه براتون بگم راستش اتفاق خاصی نیفتاد مثل جشن های دیگه خیلی خوشگذشت جاتون خالی٬دختر عمه های عروس هم که فکر نکنم رو هم پارچه لباسشون به ۱ متر میرسید٬ماشالا نخ چیه!با پارچه ش لباس میدوختن میدادن به پسرایی که اونجا بودن٬فرداش که دوستام داشتن برام تعریف میکردن از خجالت ذوب شدم.چه وضعشه!مثلا" زن ایرانی به نجابتش معروفه...

بیخیال...

این پست سرشار از نتایجی می باشد که به آنها دست یافتم:

نکته های مهم:

همیشه توقع خودتونو بالا نگه دارین این باعث میشه خودتونو ارزون نفروشین یه حدودی رو تو ذهنتون مشخص کنین اگه با یه مسئله ای برخورد کردین مثلا" یه پسر یا یه دختر ٬ببینین چقدر به شخصیت تو ذهنتون نزدیکه

هر چی دو طرف بیشتر شبیه هم باشن(فکری)دوام زندگیشون برای مدت طولانی خیلی بیشتر از کسایی که با هم متفاوتن

من هم جنسای خودمو میشناسم دیگه باشخصیت ترینشونم تو شرایطش فرقی با خرابشون ندارن ولی دخترا نه٬هر کی یه جوره اصلا"نم از رو قیافه نمیشه به شخصیتشون رسید.

اعتماد٬هیچ ربطی به مدت زمانی که با طرفی نداره مثالی که میزنم واقعیت داره:

دختره ۲ سال با پسره دوست بود فردای روز عروسیشون پسره اومد یه بسته گذاشت کف دست دختره که من معتادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۲ سال زمان کمی نیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

هیچوقت با طرفتون یه طور رفتار نکنین مخصوصا" اگه میبینین دوستیتون داره طولانی میشه تو شرایط مختلف قرارش بدین تا واکنشای مختلفشو ببینین اگه شما همیشه با یارو مودبانه بحرفی یارو هم مجبوره از حد خارج نشه اون وقت از کجا میخوای بفهمی تا چه حد میتونه بی ادب باشه!!!!؟

میدونین این چند روز چی مغزمو پر کرده٬همش فکر میکنم نکنه یکی از این دخترایی که باهاشون رابطه داشتم اونم برای اولین بارشون بیان زن بچه دومی یا پسر خالم و... بشن!پس حواستون باشه تن باکرتونو به کسی تقدیم کنین که روح باکرشو با کمال میل بهتون تقدیم کنه

حواستون به کسی که باهاش دوست میشین باشه نگین یه دوستیه بهم میزنیم میره پی کارش الان کم نیستن دوستی هایی که منجر به ازدواج میشن٬خب شما از کجا میدونین قراره عاشق یارو بشین یا نه چشماتونو باز کنین درجا دل نبندین ساده نباشین سعی کنین وقتی حرفی میشنوین اول به دروغ بودنش فکر کنین تا به راست بودنش

من نزدیک ۶ ماه میشه با کسی نیستم چون منیم که میگم مگه خرم ازداج کنم نهایتا" این کارو میکنم شاید دیرتر ولی انجامش میدم چون مادر پدر من آرزو دارن خوشبختیه منو که از نظرشون تو زن و بچه داشتن ببینن

همین دیگه

فکر کنم باید برم مشاور خانواده شم حرف زیاد داشتم ولی ترحیج دادم بعد این همه مدت یه خودم فشار نیارم 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

خبر بد خبر خوب

 

چند روز پیش رفتم به وب چندتا از دوستان سر زدم من که داغون شدم خودشون معلوم نیست چی میکشن

آخه چرا انقدر دوست دارین بدی هارو ببینین٬همش به مرگ فکر کنین

دخترا که ماشالا از یه طرف به پسرا فحش میدن از طرف دیگه بدون اونا نمیتونن زندگی کننو کل فکرشونو پر میکنن

فکر میکنین من روزای بد کم داشتم؟

ولی ترجیح دادم از خوبیا بنویسم تا از بدیا٬خاطرات بدو زنده کنم که چی بشه؟خودم عذاب بدم یا شمارو اذیت کنم چون هیچکی نیست که تو زندگیش غم نداشته باشه باز غم منم بیاد رو شونه هاتون؟

بودن شب و روزایی که انقدر حالم بد بود حتی نفسم به زور میکشیدم ولی نه با مشروب مشکلمو حل کردم نه با سیگار فقط راه رفتم٬hands free تو گوشم بودو شاد ترین آهنگیو که داشتم پخش میکرد سعی میکردم به چیزای خوب فکر کنم اگرم روز بود میرفتم تو پارک به بچه ها نگاه میگردم با پسرا فوتبال بازی میکردم بره بچه ها بستنی میخریدم

کم نبودن روزایی که به بهونه ی ورزش با تمام وجودم میدویدم

ولی باز ترجیح میدم به روزای خوب فکر کنم حتی خاطرات بدمو یادداشتم نمیکنم که مبادا با خوندنشون ناراحت شم

الانم غم و غصه داشته باشم فردا که پیر شدمم غم روز هایی که فقط غمگین بودمو بخورم

نکنین اینکارو

دخترا اصلا" دوست دارن غمو بغل کنن قهر کنن وابسته بشنو ترس روز های جدایی رو همراه خودشون بکشن

 

به خوبیا فکر کنین سخت نیست نگین هیچ خوبی وجود نداره٬این ممکن نیست

فقط برین دنبال چیزایی که دوست دارین

*این پستو هفته پیش نوشتم ولی نذاشتم ولی باز تصمیمو گرفتم و گذاشتم!

این مدتم خیلی سرم شلوغه زیاد بره همین تایید نظراتون دیر شد شرمنده

از یه طرف دانشگاه شروع شده از طرف دیگه جشن بچه اولیه (اصلا" باورم نمیشد این چوب خشکم قابلیت عاشق شدن داشته باشه)خلاصه این با خانم گرام میره خرید اینور اونور(انقدر آدم زن پرست) من بدبخت  دانشگام تمام نشده باید بپرم برم مغازه جاشو پر کنم٬بچه دومیم که قربونش برم از اول شانس همیشه باش بود٬اصلا این هفته اولیم که دانشگاه نرفت پاشو تو مغازه نذاشت فقط رفت خرید٬چرا؟چون آقا درسش سنگینه رفت دانشگاه دیگه وقت نداره بره خرید!!!!!

آخه یکی نیست بگه دخترشم فوفش ۳٬۴ روزه خریدش تکمیل شده است تو یه هفته داری چی میخری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا شانس نداریم!!!!!

آها یه چیزی یادم رفت زن بچه اولی٬الهه است میشناسیدش دیگه؟!

حالا من میگم بد شانسم شما بگین نه

اون مطلبیم که گفتم رفتم تو اتاقش گفت از یکی خوشش میاد٬آق داداش مارو میگفت

روزای اول که منو با کارد تیکه تیکه میکردی خونم در نمیومد انقدر به بچه اولی حسودیم میشد بعد رو خودم کار کردم کلی الان به عنوان زوجی قابل قبول دوستشون دارم تازه به عنوان زن داداش خیلی بهتر

نامزدی ته این هفته است چون هنوز بره ازدواج زوده بابا سنی نداره داداشم

در خدمت شما هم هستیم

باز براتون تعریف میکنم الانم کلی خسته ام

همیـــــــــــــــــــــــــــــــــن...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

از آدمای من بدم میاد...

 

بعد اون حادثه گوار من و نگار خیلی بهم نزدیکتر شدیم در حدی که به عنوان زوج خوشبخت شناخته میشدیم ولی من در اوج اون جرییاناتم حتی فکرشم نمیکردم بره همیشه باهاش زندگی کنم.

اتفاقا" یه شب از همون شب هایی که مشغول فَک زدن بودیم شروع کرد راجع به بچه حرف زدن:

-امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟

-دختر اونم از نوع لوووووووووووووووووووووووووسش

.

.

.(در این نواحیه نقطه٬داشت حرف میزد یادم نیست دیگه٬بیخی)

-امیر دوست داری اسم بچمون چی باشه؟(من هنگ کردم٬فکر کردم حامله است داره منو آماده میکنم بره چند ثانیه مردم و اندکی بعد زنده شدم٬فقط اون لحظه قیافه بابام جلو چشم بود)

-بچمون چه خبر؟حامله شدی؟حالا من چه خاکی تو سرم کنم (تو تمام این مدتم عکس بابام از جاش تکون نخورده بود)

-نه بابا٬چته؟آره من حامله بودم انقدر خونسرد٬ ۲۰ سوالی راه مینداختم

-وااااااااااااااااااااااااااای مردم خدایا شکرت چه ستمی بود این ۱ دقیقه!!!!!!!!!!!!!!!!

از شما دخترا هیچی بعید نیس٬بالا خونتون پیش خرید شده...

.

.

.(داشت جیغ جیغ میکرد راجع به حقوق دخترا و عقل و هوش نداشتشون حرف میزد)

منم دیدم این ول کن نیست تلفنو انداختم تو کشو خوابیدم(میدونم خیلی کارم زشت بود و آخر نفهمیت بود٬ولی ول نمیکرد٬ای کاشم این کارو نمیکردم ٬یه هفته کامل داشتم منت کشی میکردم دخترا هم عاشق این حرکت٬منتظرن پسره بیاد منت کشی بپرن٬ بره دوستاشون تعریف کنن!!!)

چرا؟دخترا همش میخوان از هم دیگه سرتر باشن٬من فلان لباسو خریدم فلان قدر با فلای دوست شدم یا فلانی تو کفمه حتی نگاشم نمیکنم

خداییش پسرا تو این زمینه ها عالیت ندارن

البته امسال٬خرداد ماه٬رفته بودیم کلاردشت(ما اونجا یه خونه داریم  تا مارو ول میکنن اونجاییم)البته اینبار خانوادگی بود

با پسر خاله هام رفته بودیم پیاده٬ روی یکی از دوستاشو دید٬راحت بگم هیچکی اعصاب این بشرو نداره از این تازه به دوران رسیده های مزخرف

خلاصه تو راه خودشو بهمون چسبوند بره شامم با ما اومد خونه و بدون هیچ دعوتی خوابیدنم موند!!!!!

خودش فهمید ما به حرفاش گوش نمیدیم روشو کرد سمت دخترا ادامه داد دخترا هم عاشق این حرفا!

بذارین بگم پسره چی میگفت:

-من با اینکه بابام بنز زیر پاشه خودمم

X6

زیر پامه صمیمی ترین دوستای من همه مال تهران پارسن (مبخواست بگه ما ماشین مدل بالا داریم)

اصلا نمیتونم با بچه محلامون دوست شم٬ با بچه های نیاورون حال نمیکنم (داشت میگفت خونمون تو نیاوران)

یه موتور بابا بره تولدم خرید یه موتوری داره....رو جاده من باهاش برم شما صداشو میشنوین(ذکر خیر کادو جان)

باز چی میگفت...صبر کنین فکر کنم

خلاصه همش داشت اینارو میگفت بعدشم میگفت من اصلا" خودمو نمیگیرم من اصلا ...

آخرش دیدم تموم نیکنه گفتم آقای... هر کی میگه من فلا چی نیستم یعنی هست بدترشم هست کسی که نیست دیگه لزومی نداره به بقیه ثابت کنه مردم خودشون میفهمن

دیدم نفهما دارن میزنن زیر خنده گفتم زشته هر چی باشه خونه ما مهمونه در جا گفتم

خب بچه ها بیاین چشمک٬همه حواسشون پرت شد٬پسر داییم اومد در گوشم گفت شانس آورد تو حرف زدی والا یکی میخوابوندم تو گوشش روش نشه سرشو بالا کنه

خلاصه بازی کردیمو کلی خندیدیم فرداشم داشت میرفت گفت مارویان ویلا داریم بیاین پیشمون کلیدم خواستین خجالت نکشین خونه خودتونه٬ویلا مروارید خزرم هست هر کدوم که دوست دارین

این رفت همه٬فقط پسر خالمو نزدیم  با ایین دوست مزخرفش

همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

چیز خاصی نیست...

 

همیشه فکر میکردم وای اگه به نگار برسم چی میشه...

چقدر با حال میشه با هم میریم فلان جا٬فلان کارو میکنیم خوش میگذرونیم...

نمیگم تو کَفِش نبودم٬بودم ولی مثل چیزی بود که آرزوشو داریو بعد اینکه بهش رسیدی میگی ای کاش یه آرزوی بهتر داشتم البته نگار خیلی دختر خوبی بود با همم خیلی جاها رفتیم خیلی کارا هم کردیم ولی اوایلش قشنگ بود آخرا فقط میخواستم از دستش فرار کنم میگم که بدونین ما روزای خوب کمی هم نداشتیم مثل روزی که رفتیم کلاردشت

شهریور بود یه سری از بچه هارو با بانوانشان بردم کلاردشت جاتون خالی شبا تا صبح بیدار میموندیم و تا ظهر میخوابیدیم بیدارم که میشدم یه دوری میزدیم

حیاط خونمون بلال داره٬حالمون بهم خورد از بس عصرا سیب زمینی و بلال میخوردیم دوره آتیش میرقصیدیم میخوندیم خلاصه کلی خوش میگذشت تا روزی که موبایلم زنگید

دیدم بلــــــــــــه پدر محترم میباشد گفتم لابد زنگ زده بگه کم کسری ندارین و....

گوشیو برداشتم با ذوق:به آقای پدر خوبی؟

-زهر مار همین الان جمع میکنی میای تهران

-چرا؟(وحشتناک عصبانی بود)کسی مرده؟

-من قراره بمیرم که تو دیگه آبروی منو جلوی درو همسایه نبری(یه چیزایی فهمیدم ولی خودمو زدم به خریت!)

-خدا نکنه٬پدر من بگو چرا؟ 

-من محرم مادرت بودم دستشو نمیگرفتم ببرم تو اون خونه دختر میبری بی غیرت؟

(کپ کردم٬معلوم نبود کی آمارمونو داده٬داشتم سکته میکردم٬آخه اخلاق بابای منو نمیدونین...داشتم فکر میکردم چطوری از اون به بعد باید تو چشماش نگاه کنم یهو یه فکری به مغزم رسید)

حدود ۱٬۲ ساعت قبلش بچه دوست بابا اومده بود پیشم گفتم:

-پدر من کیانو و فامیلاشون اینجان دخترمون کجا بود؟(کیان بد بخت تکو تنها اومده بود!!!!)

-منو مسخره میکنی(....(فحش بود))؟کیان دیگه کیه؟

-نه جان بابا صبر کن گوشیو بدم بهش بچه....

(گوشیو گرفتم جلو کیان گفتم خودت جمعش کن)

بعد کلی سلام احوال پرسیو...که بله با فامیلامون اومدیمو مامانینا شب با یه سری مهمون دیگه میانو...

گوشیو داد به من فکر کنم بابا قانع شد چون نه فحش میداد نه داد میزد فقط گفت پسر ما دشمن زیاد داریم حواستو جمع کن صدای ضبطم زیاد نکنین همسایه ها اذیت میشن

-چشم پدر من٬فقط بلالا تموم شدن(بحثو پیچوندم کامل)

-نوش جانتون خوش بگذره خدافظ

وقتی گوشیو گذاشتم هم عذاب وجدان داشتم هم خوشحال٬خدا کیانو از آسمون فرستاد٬واقعا" خدا رحم کرد

شب با بچه ها تصمیم گرفتیم تا اوضاع بدتر نشده بریم.البته ترک خونه همون موقع خیلی ضایع بود٬مهر تاییدی بود واسه حرفای طرف بره همین من تصمیم گرفتم بمونم نگارم گیر داد پیشم موند باید خونه رو تمیز میکردم .بچه ها هم رفتن سمت نور

اینا که رفتن بره مامان زنگ زدم تا ازش بپرسم این مرتیکه ای که زنگ زده بود کی بود مامانم لو نداد گفت هر چی بوده تمام شده حقت بود اصلا" ای کاش بابات اصلشو میفهمید که از اون به بعد نتونی تو چشاش نگاه کنیو کلید بگیری

-چرا؟

-زهر مار دختر میبری تو خونه من٬امیر علی به قرآن اگه تنشون به تخت من خورد باشه شیرمو حلالت نمیکنم

-باشه از این به بعد من نمیدونستم

-پس دخترا با تو بودن؟من بچه خودمو نشناسم که باید بمیرم

-ول کن مادر من آخر هفته مارو خراب کردی سگ که نیستن ۴ تا دخترن(من نمیدونم چرا مامان فکر میکرد دخترایی که ما باهاشون ارتباط داریم کثیفن!!!)

آها یه چیزی از این به بعد نمیخوام اسم فامیلای نزدیکمو ببرم ما که شانس نداریم٬اصلا" قلبم نمیکشه یکی تو چِشَم نگاه کنه یه چی بگه ما ۳ تا داداشیم٬بچه اولی و بچه دومی این میشه اسماشون٬ادامه:

یهو بچه دومی گوشیو از مامانم گرفت:بچه ها بزرگ میشن نامرد خوش گذشت؟

-آره جای شما خالی٬کی اومدی؟

-امروز٬ بابا سگ بودا جلو چشش بودی میکشتت

- شانس ما دیگه...الان تو یا بچه اولی ۶۰ تا کامیون دختر تو خونه خالی کنین همه چششون کور میشه حالا به ما که میرسن...

-چون تو دهنت بوی شیر میده هنوز٬کوچولو...مامان میگه خونه رو تمیز میکنی خارج میشی رو تختیشم بیار میخواد با اسید بشوره

ـمسخره بازی در نیار..........

بچه اولی گوشیو گرفت

-چه غلطی کردی تو؟(صدای بچه دومی اومد که گفت حالا جواب اینو باید بدی)

بذارین راجع به شخصیتاشون بگم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

چی بگم؟!

 

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

من پس از غیبتی کبری وارد میشوم خاله مامان فوت کرده بود رفته بودیم شمال(خونشون اونجاست)بیچاره سالم بودا٬علت مرگ:اشتباه پزشکی٬چه وضعشه آخه؟دلمون خوشه ۴ تا دکتر داریم!!!!!!!!!

خلاصه اون پست قبلیم گذاشتم که اگه احیانا زمانی به فکر من افتادین بدونین کجام که ظاهرا جز متین کوچولو خانم کسی نبود...

متین جون از بابت تسلیتت ممنون ولی دیگه به کسی نگو غم آخرت باشه چون آدمی تا زنده است در زندگی غم های زیادی میاد سراغش٬وقتی میگی غم آخرت باشه یعنی همین الان بمیری...

واااااااااااااااااااااای دخترای شمالی چرا اینطورین؟فقط کافیه بفهمن پلاک ماشینت مضرب ۱۱...

زشته به خدا نکنین ای کارارو............................................

راجع به پست عنوان ندار:شما ها چطوری فهمیدین چی شد؟اصلا" ادامه مطلبش ثبت نشد منم حوصله ندارم دوباره بنویسم فقط خلاصشو میگم:اونشب مهتاب میخواست منو به یکی از دوستاش معرفی کنه که از شانس....ما دوستش نگار بود حالا چرا بد

۱:تهران به این عظمت به ما میرسه میشه ۲ وجب

۲:من مثلا" با الناز دوست بودمو نمیتونستم باش دوست شم

منو فرزاد اونشب قهوه ای ست کردیم

اونشب تمام شد اتفاق خاصیم رخ ننمود

من همین که ۲ ماه از دوستیمون گذشت با الناز بهم زدم بهشم گفتم به همه بگو من باش بهم زدم٬با یه دختر دیدمش هر چی...

وسطای ترم جدید بود(بعد الناز با دو نفر دیگه هم دوست شده بودم) تازه با دومی بهم زده بودم.نمیدونین این حس آزادیه بعد جدا شدن چقدر قشنگه دیگه مته تو کلتون فرو نمیکنن البته شایدم بدونین!

خلاصه فرزادم همچنان با مهتاب دوست بود اونم چه دوستی!۴ ماه قهر بودن ۲ ماه دوست!

منم دلو زدم یه دریا یه شب که با فرزادو مهتابو نگار رفته بودیم بیرون کشیدمش کنارو بهش پیشنهاد دادم(گفتم الان یهو میگه من قصد ادامه تحصیل دارمو.........)

بعد اینکه حرفای خوشگلم تموم شد گفت:چقدر دیر اقدام کردی من همش جلو چشت بودم!

-مگه با کسی دوست شدی؟

-آره٬متاسفم

-باشه مهم نیست خوشبخت باشی٬من میرم پیش بچه ها(داشتم بر میگشتم که دستمو گرفت در حالی که نیشش تا ته باز بود گفت)

-شوخی کردم٬چرا گریه میکنی؟

-یاد مادر بزرگ بابام افتادم

-بچه ها میدونن یا باید بهشون بگیم

-من قدرت انتقالم پایین با خودت...

-باشه

بعد اینکه رفتیم بهشون گفت فرزاد اومد در گوشم گفت:

-خاک تو سرت یه مشورتم با من هویج میکردی بد نبود

-چرا؟

-خب من میخواستم با مهتاب بهم بزنم تو رفتی با رفیق فابش دوست شدی؟

-تو به من چیکار داری؟

-گمشو مغر فندقی

خیلی وقته ننوشتم خسته شدم فلن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ...  | 

مطالب قدیمی‌تر